بنام خدایی که روزی راز رنج کشیدنم را بر من آشکار خواهد کرد
تقریباً سیوسه سال پیش بود؛ یک روز سردِ زمستانی.
آن روز پدرم که کارگر ساختمانی بود، بیکار در خانه خوابیده بود و نانی در خانه نداشتیم. من، برادر بزرگترم، و خواهر و برادر کوچکترم بودیم و تنها یک چراغ نفتی داشتیم که همه دورش جمع میشدیم تا پاهایمان را گرم کنیم.
در خانه فقط یک دهتومانی مانده بود ــ با عکسِ مدرس و گوشهای پاره. همان را برداشتم و خواستم بیرون بروم. مادرم پرسید:
«کجا میروی؟»
گفتم: «شاید بتوانم با این پول نان بخرم.»
لبخندی تلخ زد و گفت: «با آن نانی به تو نخواهند داد.»
راه افتادم و به هر نانواییای که بلد بودم رفتم، اما هیچکس نان نداد.
خسته، غمگین و ناامید، به خانه برگشتم.
مادرم اول به دستانم نگاه کرد و وقتی دید خالی است، آرام گفت:
«دیدی گفتم فایده ندارد؟»
رفتم کنار چراغ نفتی چمباتمه زدم و فهمیدم زندگی واقعاً شوخی ندارد.