برونسپاری
آموزش آنلاین
کسب درآمد
×
Zahra.H
Zahra.H
Zahra.H
N/A
تهران
آخرین فعالیت : بیش از یک هفته پیش
دعوت به همکاری
ثبت پروژه مشابه

نمونه کار داستان نویسی ,چراغ خاموش به قلم حسنا جلوسی (خودم)

خانه نمونه کارها داستان نویسی ,چراغ خاموش به قلم حسنا جلوسی (خودم)
Zahra.H
داستان نویسی ,چراغ خاموش به قلم حسنا جلوسی (خودم)
ثبت پروژه مشابه دعوت به همکاری
۱ ۰
داستان نویسی ,چراغ خاموش به قلم حسنا جلوسی (خودم)
داستان نویسی ,چراغ خاموش به قلم حسنا جلوسی (خودم)

نوع سرویسداستان نویسی
محدوده قیمت
۲,۰۰۰,۰۰۰-۳,۵۰۰,۰۰۰ تومان
مدت انجام پروژه۲۰ روز
داستان دختری که زندگی عالی در کنار خانواده اش داره و کمکم متوجه حقاِقی در زندگیش میشود با ادمای جدید هم نشین میشود و کتاب مادرش رو میخواند تقدیر نامه-----------5 مقدمه--------------6 فصل1---------------7 فصل2---------------9 فصل3--------------15 فصل4-------------22 فصل 5-------------28 فصل6-------------31 فصل7-------------32  تقدیر نامه به پدرم، که رفیق‌ترین همراه زندگی‌ام بود، پناهِ امن روزهای بی‌پناهی، و چراغی که حتی در خاموش‌ترین شب‌ها، راه را نشانم داد.   مقدمه دختری بود که در سکوت زندگی می‌کرد؛ نه از جنس خاموشی، بلکه از جنس عمق. دختری که درد را فریاد نمی‌زد، تحمل می‌کرد. حرف نمی‌زد، اما می‌نوشت. نامش سوها بود؛ چراغی خاموش در دنیایی پرهیاهو. نه دنبال دیده‌شدن بود، نه از دیده‌ها می‌گریخت. فقط می‌خواست همان‌گونه که هست، پذیرفته شود؛ بی‌نقاب، بی‌ادعا. و تنها آن‌هایی که حقیقتاً دوستش داشتند، آموخته بودند صدای دلش را نه در کلمات، که در سکوتِ نگاهش بخوانند.   فصل 1: بوی باران بارون از صبح زود شروع شده بود. قطره‌ها با نظم خاصی به شیشه‌ی اتاقم می‌خوردن، انگار یه آهنگ خیلی قدیمی رو تمرین می‌کردن، همونی که فقط خودم بلدم. دراز کشیده بودم رو تخت، پتو رو تا زیر چونه‌م بالا کشیده بودم و به صدای بارون گوش می‌دادم. خونه ساکت بود. نه از اون سکوتای خالی، از اون سکوتای پر... پر از نفس‌های آرامِ مامان تو آشپزخونه، بوی نون داغ، و قِل‌قِل کتری. همیشه صبحای بارونی برام یه حس خاص داشتن. یه جور پناه، یه جور دعوت به موندن توی دنیای خودم. بلند شدم، پتو رو مرتب کردم و بعد دفتر طراحی‌ام رو از کنار پنجره برداشتم. نشستم لب پنجره و شروع کردم به کشیدن یه چیزی که نمی‌دونستم چیه—شاید یه حس، شاید یه خیال، شاید یه بخش از خواب دیشب که یادم نمی‌اومد. صدای مامان از پایین اومد: — "سوهاااا، چای‌ات داره سرد می‌شه!" لبخند اومد گوشه‌ی لبم. صدای مامان همیشه بوی خونه می‌داد. رفتم پایین. پدرم، مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود و داشت صفحه‌ی روزنامه رو عوض می‌کرد. عینکش رو زده بود نوک بینی‌ش، و وقتی نگاهم کرد، اون برق همیشگی توی چشم‌هاش بود. — "دختر خانوم، بارون اومده، دفتر نقاشی هم دستته... امروز دیگه دانشگاه نمی‌ری؟" نشستم روبه‌روش. با خنده‌ی نصفه گفتم: — "می‌رم بابا... ولی فعلاً این صبحو با شما و یه لیوان چای نمی‌فروشم به هیچی." مامان برام یه فنجون چای آورد. چای رو گرفتم و گذاشتم رو زانوم، بخارش که به صورتم خورد، چشم‌هامو بستم. همه‌چی... کامل بود. بخار چای هنوز رو صورتم بود که صدای بوق کوتاه و آشنای اتوبوسِ سر کوچه بهم یادآوری کرد که وقت رفتنه. سریع لباس‌هامو پوشیدم. بارونی آبی‌مو از پشت در آویزون برداشتم، کیفم رو انداختم رو دوشم، و قبل از بیرون زدن، یه نگاه آخر به خونه انداختم. مامان کنار سینک بود، یه لحظه چرخید، لبخند زد و گفت: — "مواظب خودت باش." بابا از پشت روزنامه فقط گفت: — "اگه باز زیر بارون نقاشی کشیدی، نذاری خیس شه ها!" در رو که باز کردم، بارون هنوز نرم و پیوسته می‌بارید. نه تند، نه سرد، فقط آروم، فقط همون‌قدری که خیابون رو شفاف‌تر کنه، صداها رو خاموش‌تر، و فکرها رو آرام‌تر. قدم‌هام آهسته بودن. آدمایی که می‌دویدن تا خیس نشن، با چترای رنگی از کنارم رد می‌شدن. ولی من؟ من بارونو دوست داشتم. نه از اون دوست داشتنا که توی کپشن‌ عکس‌ نوشته می‌شه، یه دوست داشتن واقعی، از اونایی که انگار بارون، بخشی از خودته. رسیدم به ایستگاه. اتوبوس دیر کرده بود. چند نفر دیگه هم اونجا بودن، هرکسی با یه حال. من سرمو بالا گرفتم، یه قطره درست وسط پیشونیم افتاد. انگار یه امضا از آسمون بود. تو کیفم دنبال دفترم گشتم. بازش کردم. نقشی که صبح کشیده بودم، حالا برام شکل گرفته بود. یه سنجاقک، بالای یه درخت بلند. انگار وسط باد و بارون، هنوز تعادلشو حفظ کرده بود. یه چیزی تو دلم گفت: «بعضی نقشا وقتی تموم می‌شن، تازه شروع می‌شن.» اتوبوس رسید. سوار شدم، کنار پنجره نشستم. بارون هنوز می‌بارید. من بودم، دفترم، یه سنجاقک... و یه فکر تازه. روزای معمولی، گاهی شروع داستانای غیرمعمولن...   فصل 2: نور هایی که نمیسوزند باران بعدازظهر هنوز بند نیامده بود. خیسی خیابان‌ها مثل آینه‌ای خاکستری رنگ، تصویر نامنظم آدم‌ها و ماشین‌ها را منعکس می‌کرد. من با کوله‌پشتی خیس و سنگین از دانشگاه برگشتم. پاهایم خسته، اما ذهنم پر از چیزی بود که صبح در پنجره شروع کرده بودم. تا کلید را توی قفل چرخاندم، بوی نان داغ و دارچین پیچید توی صورتم. خانه گرم بود؛ گرم‌تر از هر چیزی که بیرون می‌توانستم پیدا کنم. کفش‌ها را درآوردم و آرام به اتاقم رفتم. دفتر طراحی‌ام هنوز کنار پنجره بود. آرام بازش کردم. همان نقش بود، همان سنجاقکِ سبک‌بال، نشسته بر شاخه‌ای باریک. چشمانش عجیب بود... انگار نگاه می‌کرد، انگار چیزی می‌گفت. رفتم پایین، جایی که پدرم مثل همیشه، با عینک نوک بینی و نگاهی آرام نشسته بود و روزنامه ورق می‌زد. — «پدر... اینو ببین. نظرت چیه؟» دفتر را جلوش گرفتم. لحظه‌ای دست از ورق زدن کشید. عینکش را برداشت، چشم‌هایش دقیق شد. — «سوها... این سنجاقک فقط یه تصویر نیست. این انگار بخشی از خودته که داره پرواز می‌کنه.» لبخندم محو شد و چای توی گلویم ماند. عجیب بود... چطور این رو فهمید؟ پدرم ادامه داد: — «تو فقط نقاش نیستی. تو می‌فهمی. اون چیزی که توی دلته، راه خودش رو پیدا می‌کنه. حتی اگه با نوک یه مداد باشه.» مامان صدایمان را شنید و از آشپزخانه صدا زد: — «سوها؟ چای سرد شد دیگه، بیا پایین دختر!» لبخند تلخی زدم و گفتم: — «همین الان...» چای را گرفتم، کنار پنجره نشستم. قطره‌های باران هنوز با همان ریتم همیشگی‌شان به شیشه می‌کوبیدند. ولی ذهنم جای دیگری بود. آن سنجاقک هنوز هم در ذهنم پر می‌زد. چند لحظه بعد، در اتاق، کنار کمد قدیمی، چشمم به یک گوشه تاریک افتاد. دنبال یه دفترچه بودم که دستم به چیزی سفت خورد. یک جعبه چوبی. کهنه و گرد گرفته. تا به حال ندیده بودمش. نشستم روی زمین. با تردید درش را باز کردم. صدای لولاهاش خش‌دار بود، مثل باز شدن خاطره‌ای که نباید باز می‌شد. داخلش یک پاکت زرد، چند عکس سیاه‌وسفید، و یک دست‌نوشته بود. عکس‌ها را برداشتم. یکی از آن‌ها پدرم بود، جوان‌تر از آنچه که می‌شناختمش. کنار زنی ایستاده بود با چشمانی درشت و موهایی تیره که باد در آن پیچیده بود. هیچ‌کدام لبخند نزده بودند. قلبم به شکلی ناآشنا تپید. حس کردم چیزی در دنیای آشنایم ترک برداشت. نمی‌دانستم این زن کیست، یا چرا عکسش با پدرم اینجا پنهان شده. فقط یک چیز را فهمیده بودم: همه چیز قرار نیست همیشه همان‌طور بماند که ما فکر می‌کنیم. به پنجره نگاه کردم. قطره‌ای آرام از شیشه پایین خزید. با خودم گفتم: «بعضی چیزها باید سال‌ها صبر کنند تا دیده شوند... شاید چون وقتی دیده می‌شوند، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.» دستم روی درِ نیمه‌باز کمد خشک شده بود. جعبه چوبی با آن نقوش کمرنگ و قفل زنگ‌زده‌اش مثل یک شیء ممنوعه از گذشته‌ای غریب وسط تاریکی کمد برق می‌زد. تپش قلبم شبیه صدای چکیدن باران روی سقف شیروانی، آرام ولی پیوسته و عمیق. وقتی جعبه را بیرون کشیدم، بوی چوب کهنه و زمان‌مانده بالا زد؛ ترکیبی از چیزی آشنا و نگران‌کننده. قفل، شکسته بود. یا شاید هیچ‌وقت بسته نشده بود... انگار کسی خواسته باشد روزی دیده شود. روزی که شاید... امروز باشد. درِ جعبه را با احتیاط باز کردم. نور غروب از لای پرده افتاده بود روی محتویاتش: یک دسته عکس سیاه و سفید، یک نامه که رویش با خطی لرزان نوشته شده بود "برای سوها، وقتی که دیگر دختر نباشی." برای لحظه‌ای انگار همه چیز از حرکت ایستاد. کلمات روی نامه سنگین بودند. حتی قبل از خواندن‌شان، سنگینی‌شان را روی شانه‌ام حس می‌کردم. دستم لرزید. نامه را بیرون آوردم و با وسواس بازش کردم. جوهر محو شده بود اما خط‌ها هنوز زنده بودند. انگار کسی با بغض آن را نوشته باشد، با حرف‌هایی که حق گفتن نداشت. «سوهای من، اگر این را می‌خوانی، یعنی دیگر آن دنیای کودکانه‌ی امن را پشت سر گذاشته‌ای. دنیایی که ما برای محافظت از تو ساختیم. اما هیچ محافظتی ابدی نیست. حالا وقت آن است که حقیقت را بدانی، حتی اگر نخواهی...» چشم‌هایم تار شد. ادامه را نمی‌دیدم. پلک زدم، نفس عمیق کشیدم و سطرها را یکی‌یکی خواندم. نویسنده از عشقی گفته بود که هرگز در زمان مناسب اتفاق نیفتاده. از زنی به نام لیلا که زمانی قرار بود مادر من باشد. و از تصمیمی که پدرم گرفته بود... یا شاید گرفته شد برایش. در عکس‌ها، مردی جوان بود – پدرم – در کنار زنی با چشمانی شبیه من، لبخندش ناآشنا اما عجیب گرم. کنارشان کسی نبود. فقط سکوت. فقط نگاه‌هایی که حرف می‌زدند. صدایی از آشپزخانه آمد. مامان با پارچه‌ای دور دستش، به سمت من آمد، انگار از صدای باز شدن جعبه بویی برده باشد. وقتی چشمش به نامه افتاد، لرزید. لب‌هایش تکان خورد، اما حرفی نزد. — «تو می‌دونستی؟» چیزی نگفت. فقط نشست. یک مکث طولانی، یک سکوت کش‌دار که انگار همهٔ عمر در انتظارش بودیم. — «لیلا کیه؟» نگاهش فرو رفت توی زمین. بعد آرام گفت: — «کسی که دوستش داشتی، حتی قبل از اینکه به دنیا بیای.» دستش را دراز کرد، نامه را گرفت، و انگار وزنه‌ای از شانه‌اش افتاده باشد، آهی کشید. اما آن آه، بوی بخشش نمی‌داد؛ بوی اندوه داشت. اندوهی قدیمی، خاموش، شبیه چراغی که سال‌هاست پشت پنجره‌ای خاموش مانده. باران هنوز می‌بارید، ولی حالا دیگر آرام نبود. تندتر شده بود، شبیه فریادهایی که سال‌ها فرصت بیرون آمدن نداشتند. حس کردم لحظه‌ای دنیای من از نو نوشته شد. هر آنچه فکر می‌کردم می‌دانم، حالا تنها بخشی از روایتی خاموش بود. و من، در میان بوی چای، باران، خمیر نان و رازهای کهنه، داشتم سوهای تازه‌ای می‌شدم.   فصل 3: صدایی از گذشته مادر نامه را آرام تا زد. نه با عجله، نه با ترس، بلکه با نوعی وسواسِ محتاط. انگار می‌خواست کلماتش را دوباره زندانی کند، پیش از آن‌که فرار کنند. ـ «این... فقط یه نوشته‌ی قدیمیه. پدرت خیلی وقت پیش نوشته بود، وقتی حالش خوب نبود. نباید جدی بگیری، دخترم.» حرفش را با لحنی گفت که نه نرمی مادرانه داشت و نه خشکی انکار. بیشتر شبیه کسی بود که نقش بلد است؛ کسی که بارها در ذهنش تمرین کرده کدام جمله را کجا بگوید. نگاهش نکردم. فقط دوباره به عکس‌ها خیره شدم. تصویر آن زن، لیلا، در ذهنم پررنگ‌تر شده بود. زنی با نگاهی آشنا، شبیه آینه‌ای که مرا می‌شناخت، پیش از آن‌که من خودم را بشناسم. ـ «مطمئنی مامان؟ چون پدرم هیچ‌وقت نگفت… هیچ‌وقت حتی اسمی از لیلا نیاورد.» لبخند محوی روی لبش نشست. از آن لبخندهایی که بیشتر برای بستن بحث است تا باز کردن دل. ـ «بعضی چیزا رو نگفتن بهتره، سوها. گاهی گفتنِ یه اسم، می‌تونه یه دنیا رو به هم بریزه.» از جا بلند شد. همان‌طور که می‌خواست از آشپزخانه خارج شود، لحظه‌ای مکث کرد. ـ «نذار این چیزا ذهنتو پر کنه. یه جعبه قدیمی، یه نامه‌ی قدیمی‌تر… گذشته، گذشته. مهم الآن تویی. تو و زندگی‌ت.» و رفت. اما من نشسته بودم. با دستی که هنوز گرمای چوبِ جعبه را حس می‌کرد، با دلی که حالا دیگر فقط برای حال نمی‌تپید. گذشته‌ای که نباید گفته می‌شد، حالا در ذهنم راه افتاده بود. مثل چراغی که با تمام خاموشی‌اش، نوری را درونم روشن کرده بود. شب، وقتی همه خواب بودند، دوباره رفتم سراغ جعبه. دنبال چیزی که ندانسته دنبالش بودم. و آنجا، پشت یک عکس‌ قدیمی، چند کلمه خط‌خورده با مداد بود: "اگر روزی بفهمی که از کجا آمده‌ای، شاید بفهمی که چرا همیشه احساس غریبی می‌کنی..." نفس توی سینه‌ام حبس شد. من فقط دنبال گذشته نبودم. داشتم دنبال خودم می‌گشتم. آن شب تا دیر وقت در اتاقم راه رفتم. باران بند آمده بود، اما انگار ابرها هنوز در دلم جا خوش کرده بودند. حس می‌کردم چیزی درونم ترک برداشته، چیزی نادیدنی. با هر قدم، سایه‌ی «لیلا» سنگین‌تر می‌شد روی ذهنم. چند بار خواستم خوابم ببرد، اما صدای ضعیف عقربه‌های ساعت و تصویر آن جمله‌ی مدادی در ذهنم تکرار می‌شد: "اگر روزی بفهمی که از کجا آمده‌ای، شاید بفهمی که چرا همیشه احساس غریبی می‌کنی..." خیره به سقف گفتم: — «من چرا همیشه حس می‌کنم جایی که باید باشم، نیستم؟» صبح، همه چیز مثل همیشه بود. مادرم چای دم کرده بود، پدر روزنامه می‌خواند، و من… من وانمود می‌کردم که مثل همیشه‌ام. اما ته دلم چیزی تکان خورده بود. حسی شبیه زمزمه‌ای گنگ، که می‌گفت: بگرد… یه چیزی منتظرته. در سکوت، به سراغ کمد اتاقشان رفتم. نه دنبال جواب بودم، نه سوال مشخصی داشتم. فقط یک نیاز مبهم به کشف. انگشتانم لابه‌لای پارچه‌ها و جعبه‌های قدیمی می‌گشت، تا اینکه پشت قفسه‌ی کتاب‌های غبارگرفته‌ی مادرم، چیزی نگاهم را گرفت. یک دفتر چرمی، با رنگی تیره و نخ بسته شده. روی جلدش هیچ عنوانی نبود. آرام بازش کردم. خطی نازک و آبی، با حرکتی لطیف و زنانه روی صفحه رقصیده بود. آخرین کلمه‌ی صفحه: لیلا. قلبم از تپش افتاد. این فقط یک اسم نبود. صدایی بود از جایی دور… مثل فریادی که سال‌ها پیش در گلو مانده از مامان و بابام خداحافظی کردم و مثل همیشه به سمت دانشگاه راه افتادم. دانشگاه بیشتر شبیه یه قاب بی‌صدا بود. استاد حرف می‌زد، دانشجوها می‌نوشتن، ولی من فقط نگاشون می‌کردم. انگار صداها از پشت شیشه می‌اومدن. فکر نیکا و دفترچه و اسم لیلا ول‌کنم نبود. سر کلاس روانشناسی اجتماعی، وقتی استاد گفت: ـ «ما آینه‌ی خانواده‌مون هستیم. حتی اگه ندونیم...» قلبم ریخت پایین. ناخودآگاه دستم رفت سمت کیفم، جایی که دفترچه‌ی چرمی رو لای دفترهام قایم کرده بودم. بعد از دانشگاه، بی‌هیچ مکثی رفتم خونه. دلم شور می‌زد. مامان هنوز نیومده بود. خونه ساکت بود، اون‌قدر که صدای باز و بسته شدن زیپ کیفم، مثل جیغ می‌پیچید توی فضا. یه چیزی تو وجودم می‌دونست که الان لحظه‌ی مهمیه. یه جور حس… انگار قراره از یه مرز عبور کنم. رفتم سمت کمد. این بار نه مثل قبل، نه با ترس. با یه عطش. با یه نیاز. لباس‌ها رو یکی‌یکی کنار زدم. انگار هر پارچه‌ای که کنار می‌رفت، یه لایه از دروغ‌های قدیمی رو کنار می‌زد. و اون‌جا بود. یه چمدون قهوه‌ای رنگ با گوشه‌ی پاره و دسته‌ای زنگ‌زده. دستم لرزید وقتی گرفتمش. سنگین بود. ولی نه از وزنش، از چیزی که ممکن بود توش پیدا کنم. درش قفل نداشت. وقتی بازش کردم، یه بوی قدیمی، بوی خاک خورده و کاغذ کهنه پخش شد توی اتاق. نفس عمیق کشیدم، یا شاید نتونستم درست نفس بکشم. داخل چمدون یه جعبه‌ی چوبی باریک بود. وقتی درشو کشیدم، انگار زمان ایستاد. چند عکس سیاه و سفید، با لبه‌های خم‌شده. یه دختر جوون که کنار مامانم ایستاده بود… لبخندش آشنا بود. عجیب آشنا. ولی مطمئن نبودم از کجا. شاید از توی دفترچه. شاید از خواب‌هام. چند تا نامه‌ی تاخورده زیر عکسا بودن. کاغذشون زرد شده بود، ولی جوهر هنوز معلوم بود. یکی‌شونو باز کردم. دستم یخ کرد. یه تسبیح دونه‌دونه شکسته کنارش بود، انگار کسی با عصبانیت کشیده باشه و پخش شده باشه. و بعد، یادداشت. کوچیک، تاخورده، با خطی که نمی‌تونستم اشتباه بگیرم. همون خطی که همیشه مامان باهاش یادداشت خرید می‌نوشت. همون خطی که روی جلد دفترای مدرسه‌م اسمم رو باهاش نوشته بود. «لیلا گفته چیزی نگو. ولی من نمی‌تونم...» زیرش یه امضا بود. ولی ناقص. لکه‌ی جوهر پخش شده بود، اما من نیازی به خوندنش نداشتم. قلبم فهمید. مغزم هنوز شک داشت، ولی قلبم مطمئن بود: این مال مامان بود. یعنی چی؟ مامان از همه چیز خبر داشت؟ از وجود لیلا؟ از راز اون دفترچه؟ یعنی خودش یه روزی خواسته حرف بزنه، ولی نتونسته؟ نفس‌هام بند اومده بودن. دیگه نمی‌لرزیدم، می‌سوختم. احساس می‌کردم دارم یه سرنخ رو می‌کشم، که پشتش یه دنیای تاریکی وصله. چیزی که اگه بیشتر بکشمش، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم عقب برگردم. ولی نمی‌تونستم ولش کنم. نمی‌تونستم. صدای کلید که توی قفل چرخید، خشکم زد. دستم هنوز روی عکس‌ها بود. چشم‌هام خیره به یادداشت. نفس توی سینه‌م حبس شد. انگار تموم اون سوال‌هایی که تو ذهنم دور می‌زدن، یک‌دفعه ایستادن... مامان برگشته بود. در باز شد. صدای قدم‌هاش رو شناختم. آروم، با ریتمی که انگار همیشه عجله داره ولی ته دلش یه خستگی عمیقه. ــ «سوها؟» صدای نگرانش از راهرو اومد. سریع چمدون رو بستم. عکس‌ها و یادداشت رو توی دفترم چپوندم. نه برای پنهون‌کردن. برای اینکه هنوز نمی‌دونستم باید باهاش چطور روبه‌رو بشم. رفتم جلوی در اتاق. ــ «مامان؟» ایستاد توی چارچوب. چشماش خسته بودن، اما همین که منو دید، یه‌جور ترس تو نگاهش نشست. یه چیزی تو صورت من خونده بود. شاید نگاه خیانت‌شده. شاید سوال‌هایی که از پشت چشمهام بیرون زده بودن. ــ «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» یه لحظه هیچ نگفتم. فقط نگاش کردم. با صدایی لرزون ولی پر از خشم گفت: ـ "چی‌کار داری می‌کنی؟ کی بهت اجازه داده بری سر وسایل من؟!" زبونم بند اومده بود. فقط تونستم بگم: ـ "مامان... اینا چیه؟ این نامه‌ها... این عکس... تو... تو لیلا رو می‌شناسی؟" چهره‌ی مامان یه لحظه از خشم پرید به وحشت. اما سریع برگشت. اومد سمتم، نامه رو از دستم کشید، جعبه رو بست، با دست لرزون چمدون رو انداخت تو کمد و محکم درشو بست. ـ "سوها! گفتم دست نزن! این چیزا به تو ربطی نداره!" ـ "ولی مامان، نوشته مال توئه! خودت نوشتی که نمی‌تونی چیزی رو پنهون کنی! پس چرا هنوز پنهون می‌کنی؟!" صدایم می‌لرزید ولی عقب نکشیدم. مامان نفسش بریده بود، نفس‌های کوتاه و تند می‌کشید. دستشو برد روی پیشونیش، انگار بخواد فکرهاش رو جمع کنه. بعد با صدایی که هم لرزش داشت هم خشونت، گفت: ـ "نکن دختر... نکن. اینا چیزایی نیست که بخوای بدونی. اگه بدونی، دیگه اون سوهای الان نمی‌مونی..." ـ "شاید منم نخوام همون سوها بمونم، مامان." چشم‌هام پر اشک شده بود. مامان یه لحظه نگام کرد، بعد برگشت سمت پنجره. شونه‌هاش می‌لرزیدن، ولی نمی‌خواست من گریه‌ش رو ببینم. بعد فقط گفت: ـ "دختر خوب من نبش قبر نمی‌کنه." و رفت سمت اتاقش، درو محکم بست. من موندم و اون چمدونِ نیمه‌باز، و قلبی که دیگه فقط دنبال جواب بود.


نمونه‌کار را به اشتراک بگذارید
کپی لینک
گزارش تخلف
نمونه کارهای مشابه
کارلنسر را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
شماره تماس ۲۸۴۲۶۴۴۳ ۰۲۱
آدرس ایمیل info@karlancer.com
پشتیبانی